Sunday، June 26، 2011

...


Long ago
and oh so far away
I fell in love with you
before the second show
your guitar
it sounds so sweet and clear
but you're not really there
it's just the radio

baby baby baby baby oh baby
I love you, I really do ...

Tuesday، May 31، 2011

Saturday، May 14، 2011

D




من آنجایی نیستم که تو فکر می کنی هستم ، من آنجایی هستم که تو فکر می کنی من آنجا نیستم ...
نفس کشان پس از دویدنی شاد ، به سوی هیچ چیز در فضای باز ، باور نکن که من در جستجوی چیزی باشم .
صبح از خواب بیدار می شوم . دیشب تا آخرین نفسی که داشتم دویدم به سوی هیچ چیز در فضای آزاد تو باور می کنی که من در جستجوی چیزی باشم ! به عکس های در و دیوار نگاه می کنم چسبیده به کتف کتابدار ، روی دیوار اتاق ، کنش زیر این پوستر ها می ترکد و من باز به دنبال دزدی های بزرگی هستم  .
                                                         درباره ی شورهای اروتیک : شهوت ما پیش از آنکه با زبان ما مربوط باشد به شکم ما مربوط است ، هر وقت مومنین جلوی دهنشان را گرفتند تا چیزی پائین نرود ما هم جلوی دهنمان را می گیریم تا چیزی بالا نیاید ...                      بوسه ی ما باد بر پستانیان !
از فردا همین را به خودم تحویل می دهند  آنوقت به خودم تحمیل می شوم .
بیشتر از همه کار می کنم و کمتر از همه غذا می خورم ، چه مصرف فوق العاده ای دارم ، ولی گرسنه نیستم !

Saturday، May 07، 2011





به ساعتم نگاه می کنم و می کوشم به یاد بیاورم که آن روز چه روزی است . امروز شنبه ظهر است و یک روز همین ساعت یا همین حدود نزدیک به شنبه ای که خواهد بود و یا یک روز قبل از آن یا بیشتر ، یا دو روز بعد از آن یا کمتر ، در یک فرودگاه خواهم بود : آمستردام ، هلسینکی یا روستوک ،  هنوز پیشگویی می کنم . فقط با همین کارها از طریق این اعمال ، لایه کردن انواع زمان ها و مکان ها روی هم ، تضمینی که ساعت و تقویم نگهدار آن هستند ، می توانم به واقعیت زندگی معمولی ام  پا بگذارم  . زندگی که مرتب از آن خارج می شوم و دوباره به آن برمی گردم .
قبل از شروع جنگ بزرگ شروع به کار کرده ام .


Wednesday، April 20، 2011




به هر حال جدا افتاده یا یکی شده ، مضمحل یا متمایز شده ، من در هیچ کجا مجموع نمی شوم ... نه تو ... نه من .
ـ معنی این حرف ها چیه ؟
ـ بیا از این پنجره بیرون را ببین ! هوا گرد و خاک ِ معنی این چیه ؟

14 . حدود دو سال پیش یکی از دوستای من به دوست خودش گفت : دوست مثل یک شرت می مونه ! وقتی کهنه شد باید عوض اش کرد ... آن یکی که به هر حال پیش از اینکه به حرف ها فکر کنه به هر حرفی بدبین بود ، معنا را نگرفت و بیشتر دوست داشت توی هر ماجرایی قبل از هر چیز خودش را ناراحت کنه  ، شروع به بد و بیراه گفتن کرد و تمام اتاق را به هم ریخت .
این داستان ساده  ی خیلی کوتاه  ، زوال دوستی و مستهلک شدن آن به عنوان یک فرم را به صورت شکل خاصی از لذت گرایی در شرایط مدرن تعریف می کند .  با توجه به اینکه همه ی چیزها تحت تاثیر مرور زمان تضعیف می شوند نمی توانند دائمی باشند و به زودی کهنه و ملا آورمی شوند ،  برای راحتی و آزادی بیشتر باید آنها را از خود دور کرد .  
 البته همین الان با تعریف این داستان که بیشتر یک مقدمه بود به لجنمالی اصول والا متهم خواهم شد و خواهند گفت : چه آدم پستی ، که دوستاش را شورت های خودش می دونه .
 لطفا از این فکرها دست بردارید که ما در هر لحظه با پیچیده گی های رو به گسترشی روبه روئیم که هیچ چیز چون نمونه هایی  از زندگی معمولی آنها را رو نمی کند . زندگی معمولی مثل خودش فکر می کند و با تخیل پنهان خود همه ی ما را پر می کند  . ناگزیرم از این شکل حرف زدن ، دو تا آدم عادی بدون اینکه الزاما آدم های بدی بوده باشند این حرف ها را به هم زده بودند و من که شاید بدتر از آن دو تا نباشم برای آنکه از جایی شروع کنم آن را تکرار کردم !
زمان به شکل بی سابقه ای در حال خرد شدن است ، اگر دو یا سه سال پیش برای مدت طولانی یک چیز مداومی را تحمل می کردم و یا آن را در زندگی ام به کار می بردم ، امروز به هیچ وجهه قادر به انجام این کارها نیستم و همین جا با تحلیلی کوتاه درباره ی روابط دوستی ، سعی می کنم  زمان دگرگون شده  را درک کنم .
 روزهایی که چون شبیه هم نیستند قابل تحمل اند و خوشحالم می کنند ، اعتقاداتی که هر روز به هم می ریزند  و نیازهایی که هر چه بیشتر ارضای آنها سخت تر می شود ، سکوت هایی که در نشست های دوستانه ناخودآگاه اجرا می کنم و یا پرحرفی هایی که بعضی جاها ی دیگر شرمنده ام می کنند ، خیره نگاه کردن به یک دوست و پنهان کردن نفهمیدن حرف هایی بی سرو ته و به درد نخور و حوصله بر ، همچنین چشم بستن های اجباری و گوش کردن های رفعت گونه ، همه باعث شد درباره ی دوستی فکر کنم . مدتی است دوستان من هم با من این مشکلات را دارند ، احتمالا باید چنین باشد . آنها هم در منگنه اند و من تنهانیستم .
 یک طرفه فکر نمی کنم ، هرکسی آرزویی دارد که باید به آن عمل کرد .
قاطی شدن دونفر باهم فقط در عصر طبیعت گرایی در نبود فردیت رادیکال ، آن وقت که دوستان برای هم می مردند ، چیزی عادی و پذیرفته شده بود . در آن روزها  نه تنها کسی درباره ی محدودیت های دوستی های یکنواخت حرف نمی زد حتی به آن  اشاره هم نمی کرد ،حتی حماسه های زیادی در باره ی بهترین یکی شدن ها به صورت دوستی هایی عظیم و پایدار نوشته می شد . امروز نمی شود با هیچ کس یکی شد ، همه این را بدانند .
 امکان ندارد تا « ابد » با یک نفر یا « من و تو با هم » باشیم ، حتی اگر آن را مدت کوتاهی در حد چند سال فرض کنیم و در طول این مدت دائما با استفاده از یک اخلاق میانجی به یکدیگر فشار بیاوریم ، مرتب همه چیز را توضیح دهیم و از این طریق شر و ابهام را حذف کنیم تا هیچکس از ما نرنجد نهایتا کلیت های شکسته بسته ای که به زور گرد هم چسبانده شده اند فرو می پاشد و از هم متلاشی می شود ، روابط اجتماعی به هیچوجهه ذهنی نیستند .
نمی شود من مالِ تو و تو مال من باشی در این صورت «همه » از بین می رود و ما خودمان را محدود کرده ایم . انسان ایده آل انسان اجتماعی است که می تواند با همه رابطه داشته باشد به شرطی که خود شرایط روابطی که باید با دیگران داشته باشد را انتخاب کند و مقهور تصادف صرف برخوردها و اجبار مهربانی مبتذل نباشد .
دوست خوب کسی بودن ، وقتی باید به دلیل یک مکان بسته همیشه از حرف های خود ترسید و احساسات طرف مقابل و نه استعداد مادی و قابل درک او را در نظر داشت و همچنان همیشه به راضی کردن او فکر کرد ، کار ساده ای که نیست هیچ یک اشتباه محض هم هست . در این شرایط باید مرتبا امتیازات ویژه ی احمقانه ای رد و بدل کرد و هر لحظه ممکن است هر کدام نسبت به دیگری از عهده ی آن برنیایند و برابری آن دو نیز از میان می رود .
دوست آنچنان که موجب آزادی و لذت بشود شخص مستقل پرشوری است که زندگی تازه با خودش می آورد ، کلیشه های خودِ من را به هم می ریزد و پراکنده می کند و زبان نمی تواند تا زمانی که او در حال ویران کردن همه چیز من است درباره اش توضیحی بدهد .
در یک شرایط رو به عقب ، تنگ ، رنج زده و همیشه غصه دار تمامی نیروهای دوستی معطوف به بستن هر احتمال جدید و برقراری کامل اصول همیشگی ، قوانین گنگ کلی و برآوردن عادت های ملاقات های هفتگی و شنیدن حرف های همیشگی است . نمایش های بی مزه ای که کارگردان هایی به خود مطمئن بدون هیچ خلاقیت خاصی آن را اداره می کنند .
هرجا دو دوست مجبور شوند بنا به هر علت خود دانسته برای هم بازی کنند و یا از وجود هم در کنار هم دچار خفگی ، خستگی و یا استرس شوند ، بدانند حتما عمر دوستی آنها به سر آمده  و شکل ثابتی که تا به حال آن را پذیرفته بوده اند نابود شده است .
آنها باید این احساسات را جدی بگیرند و به دنبال شکل های جدید تری بروند .  هر جا احساسات تو را نفهمیدند به دنبال جاهای تازه باش ، هر کس تو را به خود جلب نمیکند به دنبال کس دیگری باش شبیه جستجو برای مفاهیم تازه  این اعمال منطقی و عادی است در غیر این صورت عقب افتادگی محض نیازی به اثبات ندارد .
شرایط زندگی مدرن به گونه ای است که روابط ثابت و مطلق را به انواع مختلف قطع می کند و همیشه «نسبی» خود برمی گردد چون که « زندگی در فرآیند گسترش خود اشکال از پیش ساخته را از بین می برد » در صورتی که مراقب باشیم آن را تشخیص دهیم  روابط جدیدی را برای ما به جای قبلی ها می گذارد « آنچه هنوز به دنیا نیامده از هم اکنون کهنه و منسوخ شده است » ، هر تجربه ای تناقض آمیز و موقتی است نباید اطمینانی توهم گونه به فرم های اجتماعی داشت . ممکن است در یک شب ته هر ماجرایی به سقف اش برسد و چیزی که دیروز خوب و عالی بود امروز نچسب و بد باشد . امور آشنا از ما فاصله می گیرند و ناشناخته ها و غریبه ها  هر چه بیشتر دعوت کننده هایی خطرناک و هیجان آمیز اند .
کسی که ازمحیط آشنای همیشه نترسد صاف و ساده یک مرتجع است که نمی خواهد تنها بماند و نه تنها از آزادی می ترسد بلکه به خودی خود حوصله ی خودش را هم ندارد ، چون در ابتدای هر گسستی او باید مدتی تنها بماند و نمی تواند این را تحمل کند .
هیچ رابطه ی جاودانه ای ، هیچ برقراری همیشگی وجود ندارد . روز خوب چیزی است که همیشه می آید و روزهایی که طی شده اند را چه بهتر که در چهارچوب امروز فهمید . بسیار ساده  و بدون پیش فرض های سفت باید متوجه بود که بر این اساس دوستان پس از مدتی در تنگنای بسته ی ارتباطی بیات شده له می شوند . محیط هایی ثابت با حرف هایی کسل کننده  که همه چیز را مثل همیشه ادامه می دهد .
بهتر است برای تجربه ی هرچه بیشتر لذتی متنوع و مملوء از آزادی دامنه دار هر کس در ابتدا کارهایی مورد دلخواه خود انجام دهد و شکل هایی منحصر به فرد و به روز بسازد ، به دنبال امکاناتی جدید باشد . کسی می تواند مطمئن باشد که همیشه در سیالیتی مداوم بوده که در هر دوره ای از زندگی که قطعا برای هر کسی قابل تشخیص است دوستان تازه ای داشته است که امروز الزاما با آنها دوست نیست . کسی که به نفع نو از کهنه فاصله می گیرد . در نتیجه هر کس که سالهاست با دوستانی دوست بوده است نه دوست خوبی است و نه آدمیکه بتواند ادعا کند زندگی را با تمام نیروهای تازه ی آن تجربه می کند .
بی تعارف شاید در بهترین حالت دوستان امروز آشناهای خوب  آینده  باشند .






شب ها راه  رفتن و خودکار توی دهن گذاشتن  
روزها خوابیدن و پتوی سفری را روی سر کشیدن !
ای درد من از تو فرار می کنم .

Monday، April 18، 2011



معمولا شعر بیان زمخت تری نسبت به متن زندگی معمولی دارد ، چون بنا به دلایلی مخصوصا قواعد عام ذهن مخاطبان خود ، باید تصنعی تر از خود زندگی باشد . برای تمام شاعر ها و شعر هایی که می گویند این یک قاعده ی کلی است و از طرفی البته درباره ی همه شعر ها و شاعر های آن ها نیز درست نیست . من روزی که این شعر گفته شد را به خوبی به یاد دارم و خواندن این شعر برای من لذت بخش تر از یادآوری خود آن روز است . تبدیل آن روزها به چیزی خوب ، ذوقی و لذتبخش یعنی نمایش اضافه ای که به خودی خود در آن روزها نبود ، ناشی از کشف شگفتی در آن روزهاست .  
دوستی که از آن روز تا به حال همیشه حرف های تازه می زند .

وقت رفتن
 با  از تو زنده و 
                          از تو می کشد زوزه
 " دندان هایی دارم  عجیب
                                می شود      باورت ؟"
                                                                                               
رفتم آیینه بازار و            کلاه پردار و            لباس عروسک
و عینک            تا بزنی رنگ بیشتر بشود
و عینک            تا بجنبی دو برابر بجنبد آیینه 
لباس عروسک مفتی بیفتد و 
                                 جنس عجیب چاقو
بجنبی زوزه ای و 
                   گل       گیرت آمده 
¡
سعی کن نسوزد              دندان های عجیب من
 صفحه پر از سگ و شغال              و سعی ات را بکن دوست من
قدیس می شوم ناگهان            قد
                                            دیس       دوست من
                                                                                                 
 با تو              سراغ می روم عجیب                می شود باورت؟
¡
 زده با نور               دندان من افتاده
می خواهی آبی باشم، حرف گوش می کنم
حرف گوشم  ...  پرتم کنی زیر
چه دست های             چه مشت های              چه زوزه های به موقعی
که هی
    هی            وقت رفتن است
                                           بغلت و بیا 

فروردین  1378  

Sunday، April 10، 2011

only this moment


یکشنبه شب
داخل توالتی عزیزم ، چقدر زود به فکر تمام کردن این اراده ی لعنتی ات می افتی . چه خوب که بدونی  تو حالا خودت را با این سرنگ نمی کشی ، خوب صبر می کنی که کارهات شباهت زیادی به کیف بردن از خوردن پیدا کنه ، تو از روی سنگ بیافتی بالاتر و استقبال منفی رویاها را بفهمی . بعضی ها کل شبانه روز توی جاده  اند ، فقط در این صورت با جانـدار هایی که ایده های مختلفی دارند در یک جا سر می کنند .
از شروع تند و ناگهانی عطسه کمی نامتعارف شدم .




برای ظهر یکشنبه :
عمر دوباره
« بهترین روزگار و بدترین ایام بود . دوران عقل و زمان جهل بود . روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود . موسم نور و ایام ظلمت بود . بهار امید بود و زمستان ناامیدی . همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود ، همه به سوی بهشت می شتافتیم و همه در جهت عکس ره می سپردیم » .
یا
« بهترین ایام بود ، بدترین ایام بود ، عصر خرد بود ، عصر بلاهت بود ، دوره ی ایمان بود ، دوره ی بی ایمانی بود ، فصل نور بود ، فصل ظلمت بود ، بهار امید بود ، زمستان ناامیدی بود ، همه چیز پیش روی ما بود ، هیچ چیز پیش روی ما نبود ، همه مستقیم به بهشت می رفتیم ، همه مستقیم به دوزخ می رفتیم » .


Friday، April 08، 2011



برای صبح جمعه
پدرم از راهزنان بسیار معروف بود و من از خون انسان ها تغذیه کرده و بزرگ شده ام و درست میان دزدان حرفه ای و سابقه دار رشد کردم و بنابراین وارث و حتی رقیب پدرم هستم . راهزنی که درک کاملا درستی از وظایف اش دارد ، همیشه ملاحضات کاملا اندیشمندانه ای ابراز می دارد و تردید نیست که دست به انتقام گیری های آنچنانی نمی زند که هم برای خودش خطر داشته باشد و هم برای قربانیانش .
من ملوان دریا های خیالی هستم و بی آنکه امید رسیدن به بندر یا بهشتی داشته باشم بر دریاهای خطرناک و عمیق کشتی می زنم . به دنبال ستاره ای می روم که از دور آن را دیده ام و از تمام ستاره هایی که پالینور دیده بود وحشتناک تر است .

Thursday، April 07، 2011


چقدر خوب که شعر جای هیچ چیز را نمی گیرد  و خیلی زود فراموش می شود !



برای صبح پنجشنبه :
ای گربه تو را چه شد که ناگاه          رفتی ونیامدی دگر بار 

Saturday، April 02، 2011



13 . پس از ساعت ها فکر گردن به درگیری های آزار دهنده  ذهنی کمی وقت آزاد دارم  . خودم را سرگرم می کنم تا از این خلوت عینی لذت ببرم . احساس کنم که یک زندگی شخصی را سپری می کنم و بر اساس چیزهایی که ساخته ام کیف می کنم ، تا درباره ی خودم حرفی نزنم و توضیحات دیگران را درباره ی خودشان نشنوم ، فضایی بین این دو جا هست که  برای من یک مشغولیت و کاردائمی محسوب می شود ، چون لذیذ تر از هر دوی آنهاست . حرف های بیات شده ی تکراری ، درام ها ی مزخرف الکی ، یا به هر حال تمامی چیزهایی که خسته کننده اند چون هیچکس را ذوق زده نمی کنند در اینجا در مرتبه های پائین تری ناپدید می شوند . برای فهمیدن مقولاتی که من  یا آدم هایی که باآنها ارتباط دارم از آن طریق زندگی می کنند باید الگوهای کلی افکار خودم و آنها را شناسایی کنم . این کار مثل بقیه ی تلاش هایی که برای آگاهی پیدا کردن به قلمرو حیاتی زیست معمولی و شناخت چیزها ، انجام می شود کاری سخت و پرمانع است ، در نهایت ممکن است نتایج خطرناکی داشته باشد و قسمت عمده ی زندگی ما را تحت نفوذ خود قرار دهد .
در این مواقع خودم را سرگرم می کنم . راه رفتن توی خانه و قدم زدن توی شهر فوق العاده است .  راه رفتن توی یک شهر معمولی و محدود که همه آن را شهر بازی خرها می دانند ، همچنان ترکیبی ناهمگون از درها ، دیوارها ، آدم ها و اشیاء و ارتفاع های دلبخواهی را نشان می دهد و توی پارک نشستن و دید زدن های بی هدف مخلوطی از تصورات مختلف را قابل دیدن می کند و  سوپر مارکت ها و خیابان ها نیازهای فراموش شده را یاد آوری می کنند . خاطرات از بین می روند .
موزیک به عنوان یک امکان دست اول ، خلاق و شخصی ، مستخدمی است که هیشه سرحالم می کند و هیچ وقت ناراحت کننده نیست ، حتی اگر من بد خلق باشم . پلیر توی جیبم توی خانه می گردم و زیاد سیگار می کشم .
همیشه قصه ها را که از نظر من ، شامل مجموعه ای تحت عنوان رمان و داستان های تخیلیِ صرف می شود رادوست دارم ، چون همزمان برآورده کننده ی میل به اختلال در تجربه و امید ، بازی و سرگرمی زیاد هستند . رمان سرگرمی ، رمان کلاسیک ، تخیلی فانتزی یا جنایی ، رمان موسیقی ، دور تا دور ما قصه هایی هستند که نیاز به گفتن و شنیدن دارند و رمان به بهترین شکل این کار را انجام می دهد و محدودیت واقعیت اجتماعی را از بین می برد .
خواننده ی رمان درست شبیه کسی می شود که در جایی نشسته است و همه را می بیند  بدون آنکه کسی به او فکر بکند  . کسی کاری به کار او ندارد ولی می تواند در زندگی آدم هایی که در رمان می  بیند ابراز نظر کند ، آنها زندگی می کنند ولی او تجربه های دست اولی به دست می آورد ، درست مثل اینکه  در یک حالت ایده آل ، اعطا شده و تفننی ، هر چیزی را دوبار تجربه می کند و این دوبار یکنواخت نیست ، منحصر به فرد است .
 البته خواننده ی رمان ترس را به شکل لذت ، شدید تراز کاراکتر رمان تجربه می کند . شاید به این دلیل که در مکان وقایع حضور واقعی ندارد و انگارکه  به همین دلیل همه چیز را چون یک خواب می بیند و خواب ها هر چقدر هم که وحشتناک باشند بالاخره تمام می شوند و ما مطمئن هستیم که فردا صبح بیدار می شویم . اگر در خواب هایی که دیده ایم ،  تیر خورده یا کشته شده باشیم هم هیچوقت به دنبال قاتل نمی گردیم و به شکل ساده از کسی متنفر نیستیم و شر را فراموش می کنیم . کتاب ها و قصه ها همیشه امکان های آزادی و فردیت بوده اند و هستند .
من مردی را می شناختم که تنفر او نسبت به دیگران باعث شد هر شب خواب های بدی ببیند و دیکتاتوری که در ذهن خود برای تجارب دیگران قائل شده بود ، باعث نفرت او از کتاب خواندن هم شد و تمام  این احساس را  به انواع گوناگونی بیان می کرد . به صورت یک لبخند توهین آمیز درست وسط حرف هایی که از روی صداقت گفته می شدند و یا هنگامی که یک کتاب یا مجله را در دست می گرفت ، فرقی نمی کرد . از لجبازی های عجیبی که در برابر هر چیز که خود آن را می دانست یا نمی دانست ، به نمایش می گذاشت نشان می داد که نمی داند یک متن را باید تا انتها خواند واظهار نظرهای سرسری ، سرد و تنگ نظرانه آن هم درست وقتی که دوست اش مشغول ابراز دوستی و همدلی بود این تصاویر را تقویت می کرد. در رابطه با کتاب ها شاید متوجه نبود که آنها  با دست کاری جان های انسانی و اندیشه هایی حیوانی با خوانند ه های خود و کاراکتر هایشان یکی می شوند و از این راه مرتب یادآوری می کنند که   تصورات ، همه خاکستری اند و تنها درخت زندگی سرسبزاست .
سرگرمی های من باید از محدوده های خاص و ثابت فراتر برود تا به این ترتیب محکوم به رفت و آمد در میان تعدادی نقاط ثابت نباشم و به صورت عادی هیچ دلیل خاصی ندارند .



12 . صبر کنیم و باز ورق بکشیم ، تا چه پیش بیاید !