به هر حال جدا افتاده یا یکی شده ، مضمحل یا متمایز شده ، من در هیچ کجا مجموع نمی شوم ... نه تو ... نه من .
ـ معنی این حرف ها چیه ؟
ـ بیا از این پنجره بیرون را ببین ! هوا گرد و خاک ِ معنی این چیه ؟
14 . حدود دو سال پیش یکی از دوستای من به دوست خودش گفت : دوست مثل یک شرت می مونه ! وقتی کهنه شد باید عوض اش کرد ... آن یکی که به هر حال پیش از اینکه به حرف ها فکر کنه به هر حرفی بدبین بود ، معنا را نگرفت و بیشتر دوست داشت توی هر ماجرایی قبل از هر چیز خودش را ناراحت کنه ، شروع به بد و بیراه گفتن کرد و تمام اتاق را به هم ریخت .
این داستان ساده ی خیلی کوتاه ، زوال دوستی و مستهلک شدن آن به عنوان یک فرم را به صورت شکل خاصی از لذت گرایی در شرایط مدرن تعریف می کند . با توجه به اینکه همه ی چیزها تحت تاثیر مرور زمان تضعیف می شوند نمی توانند دائمی باشند و به زودی کهنه و ملا آورمی شوند ، برای راحتی و آزادی بیشتر باید آنها را از خود دور کرد .
البته همین الان با تعریف این داستان که بیشتر یک مقدمه بود به لجنمالی اصول والا متهم خواهم شد و خواهند گفت : چه آدم پستی ، که دوستاش را شورت های خودش می دونه .
لطفا از این فکرها دست بردارید که ما در هر لحظه با پیچیده گی های رو به گسترشی روبه روئیم که هیچ چیز چون نمونه هایی از زندگی معمولی آنها را رو نمی کند . زندگی معمولی مثل خودش فکر می کند و با تخیل پنهان خود همه ی ما را پر می کند . ناگزیرم از این شکل حرف زدن ، دو تا آدم عادی بدون اینکه الزاما آدم های بدی بوده باشند این حرف ها را به هم زده بودند و من که شاید بدتر از آن دو تا نباشم برای آنکه از جایی شروع کنم آن را تکرار کردم !
زمان به شکل بی سابقه ای در حال خرد شدن است ، اگر دو یا سه سال پیش برای مدت طولانی یک چیز مداومی را تحمل می کردم و یا آن را در زندگی ام به کار می بردم ، امروز به هیچ وجهه قادر به انجام این کارها نیستم و همین جا با تحلیلی کوتاه درباره ی روابط دوستی ، سعی می کنم زمان دگرگون شده را درک کنم .
روزهایی که چون شبیه هم نیستند قابل تحمل اند و خوشحالم می کنند ، اعتقاداتی که هر روز به هم می ریزند و نیازهایی که هر چه بیشتر ارضای آنها سخت تر می شود ، سکوت هایی که در نشست های دوستانه ناخودآگاه اجرا می کنم و یا پرحرفی هایی که بعضی جاها ی دیگر شرمنده ام می کنند ، خیره نگاه کردن به یک دوست و پنهان کردن نفهمیدن حرف هایی بی سرو ته و به درد نخور و حوصله بر ، همچنین چشم بستن های اجباری و گوش کردن های رفعت گونه ، همه باعث شد درباره ی دوستی فکر کنم . مدتی است دوستان من هم با من این مشکلات را دارند ، احتمالا باید چنین باشد . آنها هم در منگنه اند و من تنهانیستم .
یک طرفه فکر نمی کنم ، هرکسی آرزویی دارد که باید به آن عمل کرد .
قاطی شدن دونفر باهم فقط در عصر طبیعت گرایی در نبود فردیت رادیکال ، آن وقت که دوستان برای هم می مردند ، چیزی عادی و پذیرفته شده بود . در آن روزها نه تنها کسی درباره ی محدودیت های دوستی های یکنواخت حرف نمی زد حتی به آن اشاره هم نمی کرد ،حتی حماسه های زیادی در باره ی بهترین یکی شدن ها به صورت دوستی هایی عظیم و پایدار نوشته می شد . امروز نمی شود با هیچ کس یکی شد ، همه این را بدانند .
امکان ندارد تا « ابد » با یک نفر یا « من و تو با هم » باشیم ، حتی اگر آن را مدت کوتاهی در حد چند سال فرض کنیم و در طول این مدت دائما با استفاده از یک اخلاق میانجی به یکدیگر فشار بیاوریم ، مرتب همه چیز را توضیح دهیم و از این طریق شر و ابهام را حذف کنیم تا هیچکس از ما نرنجد نهایتا کلیت های شکسته بسته ای که به زور گرد هم چسبانده شده اند فرو می پاشد و از هم متلاشی می شود ، روابط اجتماعی به هیچوجهه ذهنی نیستند .
نمی شود من مالِ تو و تو مال من باشی در این صورت «همه » از بین می رود و ما خودمان را محدود کرده ایم . انسان ایده آل انسان اجتماعی است که می تواند با همه رابطه داشته باشد به شرطی که خود شرایط روابطی که باید با دیگران داشته باشد را انتخاب کند و مقهور تصادف صرف برخوردها و اجبار مهربانی مبتذل نباشد .
دوست خوب کسی بودن ، وقتی باید به دلیل یک مکان بسته همیشه از حرف های خود ترسید و احساسات طرف مقابل و نه استعداد مادی و قابل درک او را در نظر داشت و همچنان همیشه به راضی کردن او فکر کرد ، کار ساده ای که نیست هیچ یک اشتباه محض هم هست . در این شرایط باید مرتبا امتیازات ویژه ی احمقانه ای رد و بدل کرد و هر لحظه ممکن است هر کدام نسبت به دیگری از عهده ی آن برنیایند و برابری آن دو نیز از میان می رود .
دوست آنچنان که موجب آزادی و لذت بشود شخص مستقل پرشوری است که زندگی تازه با خودش می آورد ، کلیشه های خودِ من را به هم می ریزد و پراکنده می کند و زبان نمی تواند تا زمانی که او در حال ویران کردن همه چیز من است درباره اش توضیحی بدهد .
در یک شرایط رو به عقب ، تنگ ، رنج زده و همیشه غصه دار تمامی نیروهای دوستی معطوف به بستن هر احتمال جدید و برقراری کامل اصول همیشگی ، قوانین گنگ کلی و برآوردن عادت های ملاقات های هفتگی و شنیدن حرف های همیشگی است . نمایش های بی مزه ای که کارگردان هایی به خود مطمئن بدون هیچ خلاقیت خاصی آن را اداره می کنند .
هرجا دو دوست مجبور شوند بنا به هر علت خود دانسته برای هم بازی کنند و یا از وجود هم در کنار هم دچار خفگی ، خستگی و یا استرس شوند ، بدانند حتما عمر دوستی آنها به سر آمده و شکل ثابتی که تا به حال آن را پذیرفته بوده اند نابود شده است .
آنها باید این احساسات را جدی بگیرند و به دنبال شکل های جدید تری بروند . هر جا احساسات تو را نفهمیدند به دنبال جاهای تازه باش ، هر کس تو را به خود جلب نمیکند به دنبال کس دیگری باش شبیه جستجو برای مفاهیم تازه این اعمال منطقی و عادی است در غیر این صورت عقب افتادگی محض نیازی به اثبات ندارد .
شرایط زندگی مدرن به گونه ای است که روابط ثابت و مطلق را به انواع مختلف قطع می کند و همیشه «نسبی» خود برمی گردد چون که « زندگی در فرآیند گسترش خود اشکال از پیش ساخته را از بین می برد » در صورتی که مراقب باشیم آن را تشخیص دهیم روابط جدیدی را برای ما به جای قبلی ها می گذارد « آنچه هنوز به دنیا نیامده از هم اکنون کهنه و منسوخ شده است » ، هر تجربه ای تناقض آمیز و موقتی است نباید اطمینانی توهم گونه به فرم های اجتماعی داشت . ممکن است در یک شب ته هر ماجرایی به سقف اش برسد و چیزی که دیروز خوب و عالی بود امروز نچسب و بد باشد . امور آشنا از ما فاصله می گیرند و ناشناخته ها و غریبه ها هر چه بیشتر دعوت کننده هایی خطرناک و هیجان آمیز اند .
کسی که ازمحیط آشنای همیشه نترسد صاف و ساده یک مرتجع است که نمی خواهد تنها بماند و نه تنها از آزادی می ترسد بلکه به خودی خود حوصله ی خودش را هم ندارد ، چون در ابتدای هر گسستی او باید مدتی تنها بماند و نمی تواند این را تحمل کند .
هیچ رابطه ی جاودانه ای ، هیچ برقراری همیشگی وجود ندارد . روز خوب چیزی است که همیشه می آید و روزهایی که طی شده اند را چه بهتر که در چهارچوب امروز فهمید . بسیار ساده و بدون پیش فرض های سفت باید متوجه بود که بر این اساس دوستان پس از مدتی در تنگنای بسته ی ارتباطی بیات شده له می شوند . محیط هایی ثابت با حرف هایی کسل کننده که همه چیز را مثل همیشه ادامه می دهد .
بهتر است برای تجربه ی هرچه بیشتر لذتی متنوع و مملوء از آزادی دامنه دار هر کس در ابتدا کارهایی مورد دلخواه خود انجام دهد و شکل هایی منحصر به فرد و به روز بسازد ، به دنبال امکاناتی جدید باشد . کسی می تواند مطمئن باشد که همیشه در سیالیتی مداوم بوده که در هر دوره ای از زندگی که قطعا برای هر کسی قابل تشخیص است دوستان تازه ای داشته است که امروز الزاما با آنها دوست نیست . کسی که به نفع نو از کهنه فاصله می گیرد . در نتیجه هر کس که سالهاست با دوستانی دوست بوده است نه دوست خوبی است و نه آدمیکه بتواند ادعا کند زندگی را با تمام نیروهای تازه ی آن تجربه می کند .
بی تعارف شاید در بهترین حالت دوستان امروز آشناهای خوب آینده باشند .